الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )
69
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )
برد . هنگامى كه مردم مدينه از او پرسيدند كه اين بچه كيست ؟ گفت : اين غلام من است . مطّلب او را به خانهاش برد و لباس خوبى براى او خريد و آن را پوشانيد . شبهنگام از خانه بيرون آمدند و به مجلس خاندان عبد مناف رفتند . مطّلب به آنها گفت كه اين پسر برادر اوست ولى با اين حال ، هرگاه كسى او را مىديد ، به او عبد المطّلب مىگفت ؛ چون مطّلب اولين بار چنين سخنى را گفته بود . بعد از آنكه عبد المطّلب بزرگ شد ، عمويش او را سرپرست ملك پدرش نمود . بعد از مدتى به مقام سقايت و پردهدارى مكّه رسيد و در ميان قومش ، شرافتى خاص و شأن و مرتبهاى بلند پيدا كرد . بعد از مدتى ، عبد المطّلب چاه زمزم را حفر نمود . چاه زمزم همان چاهى است كه خداوند به وسيله آن ، حضرت اسماعيل عليه السّلام را سيراب كرد ولى خاندان جرهم خود را صاحب و متولى اين چاه مىدانستند و هنگامى كه از مكه بيرون رفتند ، اشياى قيمتى همچون دو آهوى كعبه و حجر الاسود را در آن چاه گذاشتند و آن را از خاك پر كردند . در خواب به عبد المطّلب دستور داده شد كه آن چاه را بكند و جاى آن را بين دو بت به نامهاى آساف و نائله « 1 » و بين سرگين و خون كه در آنجا صداى كلاغ شنيده مىشد ، به او نشان دادند . عبد المطّلب با تنها پسرش ، حارث ، كه پسر ديگرى جز او نداشت به آنجا رفتند كه جايگاه قربانى كردن بود و قريشيان در آنجا براى بتهايشان قربانى مىكردند . ديدند كه كلاغى در آنجا صدا مىكند . هنگامى كه
--> ( 1 ) . ر . ك : سيرة النبوية ، ج 1 ، ص 154 .